دخترک برگشت چه بزرگ شده بود
پرسیدم پس کبریتهایت کو؟
پوزخندی زد گونه اش آتش بود
گفتم:امشب می خواهم با کبریت های تو این سرزمین را به آتش بکشم
دخترک نگاهی انداخت تنم لرزید
گفت:کبریتهایم را نخریدند سالهاست تن می فروشم می خری...؟
به جای شاخه گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری
شاخه ای از آ ن را همین امروز به من هدیه کن
ناشناسی تنها.نیمه شب هم حتی!
اگر از کوچه تنهایی قلبم گذرد
یاد او سالی چند در دلم خواهد ماند![]()
تو که دیریست در این کوچه "اقامت داری"
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 8:59 توسط سحر
|