دخترک برگشت چه بزرگ شده بود

پرسیدم پس کبریتهایت کو؟

پوزخندی زد گونه اش آتش بود

گفتم:امشب می خواهم با کبریت های تو این سرزمین را به آتش بکشم

دخترک نگاهی انداخت تنم لرزید

گفت:کبریتهایم را نخریدند سالهاست تن می فروشم می خری...؟

 

به جای شاخه گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری

شاخه ای از آ ن را همین امروز به من هدیه کن

 

ناشناسی تنها.نیمه شب هم حتی!

اگر از کوچه تنهایی قلبم گذرد

یاد او سالی چند در دلم خواهد ماند

تو که دیریست در این کوچه "اقامت داری"