حالا که نیستی بوسه هایم را نثار دیوار های اتاقم میکنم!
همان دیوارهایی که دستهایت را می چسباندی به آنها و چشم هایت را می
بستی و …
یادت می آید…

 *************************

 موهایم را تراشیده ام
مویی که دست در آن کشیده نشود بودنش بیهوده است

 ************************

ﺑﻨـﺪﺑﻨــﺪِ ﻭﺟـــﻮﺩﻣـ ﺑـــﻪ ﻟـــﺮﺯﻩ ﺩﺭﻣــــﯽ ﺁﯾـﺪ
ﻭﻗــــﺘﯽ ﺗـــﺼﻮﺭ ﻣﯿﮑﻨﻤـ ﻋﺸﻘـــﻤـ
“ ﻋﺰﯾﺰﻣـ ” ﻫــﺂﯾﺶ ﺭﺁ ﺩﺭ ﮔـــﻮﺵ ﺩﯾﮕـــﺮﯼ ﺯﻣﺰﻣـﻩ ﻣﯽ ﮐـﻨﺪ…



تاريخ : سه شنبه یکم مهر 1393 | 9:3 | نویسنده : سحر |

تو مقصری اگر من دیگر ” من سابق ” نیستم
من را به من نبودن محکوم نکن!
من همانم که درگیر عشقش بودی!
یادت نمی آید!؟ من همانم!
حتی اگر این روزها هردویمان بوی بی تفاوتی بدهیم



تاريخ : سه شنبه یکم مهر 1393 | 9:2 | نویسنده : سحر |

 

ایـن روزهــا....
دروغ گفتــــن را خــــــوب یـاد گرفتــــــــــه ام
حــال مـ ــن خــــــــوب است
خــوبِ خــوب
فقـط زیــــاد تا قسمتــی هــــوای دلــ ــم طوفــــانی
همــراه با غبـــارهـای خستگـــــــــــــی ست
و فکـر مـی کنـــم
ایـن روزهـــا...
خــدا هـم از حـــرف هـای تکـــ ــراری مــ ــن خستـــه است
چـه حــس مشتـرکـــی داریــم مــ ــن و خـــدا
او...
از حــرف هـای تکـــ ـــراری مــن خستـــه است
و مـــن...
از تکـــ ــرار غـــــم انگیــز روزهــــایم



تاريخ : سه شنبه یکم مهر 1393 | 9:1 | نویسنده : سحر |

 

گاهے برو... گاهے بمان... گاهے بخند...
گاهے گریه... گاهے حرف بزن... گاهے فریاد بزن...
گاهے قدم بزن... گاهے سکوت کن... گاهے رها شو...
گاهے ببخش... گاهے یاد بگیر... گاهے سفر کن...
گاهے اعتماد کن... گاهے فراموش کن... گاهے زندگی کن...
گاهے باور کن... گاهے بزرگ باش... گاهے کوچک باش...
گاهے چتر باش... گاهے باران باش. گاهے دریا...
گاهے برکه... گاهے همه چیز... گاهے هیچ چیز...
اما همیشه  انسان باش...



تاريخ : سه شنبه یکم مهر 1393 | 9:1 | نویسنده : سحر |

چند وقتیست همه دلگیرند از من

 دلیل می خواهند 

مدرک می خواهند برای غمگین بودنم 

برای ناامید بودنم....برای تلخ شدنم 

نگران نباشید....من نه غمگین شده ام 

نه ناامید....نه تلخ 

فقط مدتیست به دنبالشان می گردم

مدتیست گم شده اند 

صبرم....تحملم......امیدهایم.....انگیزه ام 

نمیدانم کدام صفحه ی قصه ی سرگذشتم جا گذاشتمشان



تاريخ : سه شنبه یکم مهر 1393 | 9:1 | نویسنده : سحر |

میدونی، به بعضی ها بایدگفت زیاد به خودت نناز..

ﻣن ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﮐﺴﺎﯾﯽ ﺯدم ﮐﻪ ﺗﻮ حتی ﺯﻧﮓ ﺧﻮﻧﺸﻮﻧﻮم نمیﺗﻮﻧﯽ

ﺑﺰﻧﯽ ﺩر بری…!!! :)

بععععله…. !!



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 | 9:52 | نویسنده : سحر |

در قفس را باز بگذار
پرنده
اگر به تو عاشق باشد
بر شانه‌هایت می‌نشیند!

 



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 | 9:52 | نویسنده : سحر |
با تو از عشق میگفتم، از پشیمانی، و از اینكه فرصتی دوباره هست یا نه ؟!...در جواب صدایی بی وقفه می گفت:"دستگاه مشترك مورد نظر خاموش می باشد!!!



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 | 9:51 | نویسنده : سحر |
دسـت بـه “صورتـم” نـزن !

می تـرسم بیـفتـد

نقـاب خنـدانـی کـه بـر چهـره دارم !

و بعــد

سیـل ِ اشـک هـایـم “تـــــــــــو” را بـا خـود ببــرد

و بـاز

من بمانم و تنهــــــایی …!!!

 



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 | 9:50 | نویسنده : سحر |

خدا ما رو برای هم نمی‌خواست .. فقط می‌خواست همو فهمیده باشیم


بدونیم نیمه‌ی ما مال ما نیست .. فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

 

تموم لحظه های این تب تلخ .. خدا از حسرت ما با خبر بود


خودش ما رو برای هم نمی‌خواست .. خودت دیدی دعامون بی‌اثر بود
 

 

چه سخته مال هم باشیم و بی‌هم .. می‌بینم میری و می‌بینی میرم


تو وقتی هستی اما دوری از من .. نه میشه زنده باشم نه بمیرم
 

 

 نمیگم دلخور از تقدیرم اما .. تو میدونی چقدر دلگیره این عشق


فقط چون دیر باید می‌رسیدیم .. داره رو دست ما می‌میره این عشق

 

 



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 | 9:50 | نویسنده : سحر |